به قلم نجمه شبیری «هیسپانیست» و دانشیار دانشگاه علامه طباطبائی:
«موطن دومم» اسپانیای دوستداشتنی/ ممنون آقای نخستوزیر
به گزارش عطنا، بعد از تجاوز نظامی آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران، پدرو سانچز، نخستوزیر اسپانیا به نمایندگی از دولت و ملت اسپانیا، ضمن محکومیت این تجاوز از کشورهای اروپایی خواست تا در برابر فشارهای واشنگتن سر تعظیم فرود نیاورند و گفت: دولت متبوعش اجازه نخواهد داد ۲۰ میلیون خانوار اسپانیایی بهای جنگی را بپردازند که رهبران خارجی آغازگر آن هستند.
دکتر نجمه شبیری، مترجم، دانشیار گروه زبان اسپانیایی دانشکده ادبیات و زبانهای خارجی دانشگاه علامه طباطبائی و فارغالتحصیل رشته ادبیات اسپانیایی از دانشگاه مادرید که اصطلاحاً «اسپانیا» را زندگی کرده است، با توجه به شرایط موجود، یادداشتی را به دو زبان فارسی و اسپانیایی برای عطنا ارسال کرده است که در پی میآید:
چهار صد سال روابط دوستانه؛ «چه کسی میداند چرا و به کجا میبردت این جهان»؟
در یکی از این دیروزهای دور، این جهان، مسیر زندگیم و خواستههایم مرا با چمدانی زرشکی رنگ و تمام معصومیت یک دختر نوجوان ایرانی، در مرکزیترین نقطه «مادرید» و در کنار میدان زیبای «سُل» تحویل هتل «آستوریاس» داد. داستانش مفصل است. چرا اسپانیا و چرا مادرید دوست داشتنی؟
ایرانی بودن پس از انقلاب هزینهبر شده بود. امریکا؟ نه، آنجا نه. انگلیس، و غیره نیز هم.
چنین و چنین اسپانیای خونگرم دخترک نوجوانی را در آغوش گرفت. میرفتم تا بیاموزم، از جهان دیگری.
فراگیری زبان با آشنایی مردم خونگرم توامان شد، دانشگاه و ادبیات و تاریخ، از هشتصد سال همزیستی با مسلمانان، اشعار متاثر از آن و بسیار شباهتها برایم گفت.
دربهای دانشگاه 600 ساله «کمپلوتنسه» بهرویم گشوده شد، استاد دیدم و چه اساتیدی!
اونمونو دیگر «درد جاودانگیش» را به جانم ریخته بود و سودای آن مرا به قلمرو ادیبانی از «گونگورا» تا «سانتا ترسا» و «سان خوان» و « نود و هشتی»ها و «بیستوهفتی»ها برد.
«دُن گارسیا دِ سیلوا ای فیگه روآ» در هشت نسخه خطی از ارتباط ایران و اسپانیا از قرن هفدهم، مرا هر روز به خاک وطن دومم مرتبطتر میکرد.
رساله دکتریم در همین روابط دوستانه در چهارم جولای ۱۹۹۸ در سالن کمپلوتنسه دوست داشتنیم، قرائت شد و پنجم جولای به عنوان احتمالا نخستین «هسپانیست» ایرانی به خاک تهران پای نهاده و دیگر من بودم و گچ و تخته و کلاس و اسپانیا و اسپانیایی که از قلمم سرریز شد.
امروز، زمانی که دشمنان بشر و فرهنگ بر سرمان بمب میریزند، نخستوزیر موطن دومم، برخلاف عمال اسلامی و مسیحی دیگر ممالک جهان، مرا به نجوا گفت، چرا سرنوشت مرا به آن کشور دوست داشتنی برده بود.
ممنون آقای نخستوزیر
ممنون آقای پدرو سانچس
(Viva Irán- Viva España)
نجمه شبیری «هیسپانیست» و دانشیار دانشگاه علامه طباطبائی
تهران، نوروز 1405
**Cuatro siglos de amistad**
(¿Quién podría descifrar hacia dónde —y por qué— nos conduce el mundo?)
En uno de aquellos días ya perdidos en la bruma del tiempo, el destino tomó mis sueños y mi joven existencia, y con una maleta granate y la inocencia intacta de una adolescente iraní, me dejó en el corazón palpitante de Madrid, junto a la luminosa Puerta del Sol, frente al antiguo hotel Asturias. La historia es larga. ¿Por qué España? ¿Por qué Madrid, tan entrañable?
Ser iraní después de la Revolución había cobrado un precio alto. ¿Estados Unidos? No. Inglaterra y los demás, tampoco.
Y así, España —ardiente, hospitalaria, intensamente humana— me abrió sus brazos. Yo venía a aprender, a beber de otro mundo.
El idioma se me reveló al mismo tiempo que su gente cálida; la universidad, la literatura y la historia me hablaron de ocho siglos de convivencia con los musulmanes, de los versos impregnados de esa herencia, y de una infinidad de afinidades que me esperaban.
Las puertas de la Complutense, tan impregnadas de la historia, con sus seis siglos de memoria, se abrieron a mi paso. Conocí a profesores, ¡y qué maestros!
Unamuno había vertido en mi espíritu “El sentimiento trágico de la vida", y aquel fuego me condujo al reino de los grandes: de Góngora y Santa Teresa a San Juan, de los noventayochistas a la Generación del 27.
Don García de Silva y Figueroa, con sus ocho manuscritos sobre los vínculos entre Irán y España en el siglo XVII, me anclaba cada día más a la tierra de mi segunda patria.
El 4 de julio de 1998 defendí mi tesis doctoral sobre estas relaciones amistosas, en el querido salón de la Complutense; y el 5 de julio, como la primera hispanista iraní, regresé a Teherán. Desde entonces, solo quedábamos, la tiza, la pizarra, el aula, España y yo y el español que manaba sin tregua de mi pluma .
Hoy, cuando los enemigos de la humanidad y de la cultura hacen llover fuego sobre nuestras cabezas, el primer ministro de mi segunda patria —tan distinto de los acólitos musulmanes y cristianos de otros confines— me susurró por qué el destino había querido llevarme a aquella tierra luminosa.
Gracias, señor PresidenteGracias, señor Pedro Sánchez.
**Viva Irán. Viva España.**
Najmeh Shobeiri (Hispanista) Profesora titular de la Universidad Allameh Tabataba'i Nowruz 1405

نظر شما :