سیده‌سمیرا معروف، دانشجوی کارشناسی‌ارشد حقوق بین‌الملل دانشگاه علامه طباطبائی:

آنچه می‌بینیم واقعاً «جنگ عادلانه» است، یا فقط جنگ؟

۱۷ فروردین ۱۴۰۵ | ۱۶:۲۱ کد : ۲۲۱۳۸ اخبار عمومی صفحه نخست
تعداد بازدید:۱۴۸
میان «just war» و «just, war» تنها یک مکث کوتاه وجود دارد؛ اما همین مکث می‌تواند معنای همه‌چیز را تغییر دهد. اولی از «جنگ عادلانه» سخن می‌گوید، مفهومی که قرن‌ها در فلسفه و حقوق بین‌الملل درباره‌اش بحث شده است. دومی اما معنایی ساده‌تر و تلخ‌تر دارد: فقط جنگ. پرسشی که امروز پیش روی ماست دقیقاً همین است: آنچه می‌بینیم واقعاً «جنگ عادلانه» است، یا فقط جنگ؟
آنچه می‌بینیم واقعاً «جنگ عادلانه» است، یا فقط جنگ؟

Just war or just, war?

میان «just war» و  «just, war» تنها یک مکث کوتاه وجود دارد؛ اما همین مکث می‌تواند معنای همه‌چیز را تغییر دهد. اولی از «جنگ عادلانه» سخن می‌گوید، مفهومی که قرن‌ها در فلسفه و حقوق بین‌الملل درباره‌اش بحث شده است. دومی اما معنایی ساده‌تر و تلخ‌تر دارد: فقط جنگ. پرسشی که امروز پیش روی ماست دقیقاً همین است: آنچه می‌بینیم واقعاً «جنگ عادلانه» است، یا فقط جنگ؟

سوال ساده به نظر می رسد: جنگ عادلانه یا فقط، جنگ؟ اما پشت این بازی کوچک با کلمات، دنیایی از رنج، خون، ترس و تناقض خوابیده است.

آنچه این روزها در ایران می‌گذرد در سایه حملات نظامی آمریکا و رژیم صهیونیستی برای خیلی‌ها دیگر فقط تیتر خبر نیست. برای عده‌ای، جنگ یعنی صدای آژیر، لرزش و شکستن شیشه‌ه و ویرانی خانه ها، قطعی برق، بیمارستان‌های شلوغ، و کلاس‌های درسی که دیگر دانش‌آموزانشان کامل نیستند. برای همین است که وقتی دوباره کلمه «جنگ» را کنار صفت «عادلانه» می‌گذاریم، یک‌جای کار در ذهن و قلب‌مان درد می‌گیرد و کمیتش بد لنگ می زند.

ما سال‌ها در کتاب‌ها و دانشگاه‌ها درباره «نظریه جنگ عادلانه» خوانده‌ایم: این‌که جنگ و توسل به قوه زور فقط زمانی قابل توجیه است که در جهت دفاع باشد، آخرین راه‌حل باشد، علیه مردم عادی نباشد، و در جریانش تا حد امکان از آسیب به غیرنظامیان و اموالشان جلوگیری شود.  اما وقتی جنگ از صفحه کتاب بیرون می‌زند و روی آسمان شهر، روی سقف خانه‌ها، روی بدن کودکان و روی رشته اعصاب مردم قدم می نهد، این واژه‌ها ناگهان رنگ می‌بازند و سؤالی تلخ جلو چشم‌مان می‌ایستد: اینجا و این روزها واقعاً داریم جنگ عادلانه می‌بینیم، یا فقط جنگ؟

جنگی که با خط‌کش قابل اندازه‌گیری نیست!

در روایت‌های رسمی و رسانه‌ایِ غرب، هر حرکت نظامی علیه ایران، با برچسب‌هایی مثل «جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای»، «اقدام پیشگیرانه»، «حفاظت از امنیت منطقه» و امثال این‌ها بسته‌بندی می‌شود. در ظاهر، همه‌چیز در قالب مفاهیم شیک و حقوقی بیان می‌شود؛ اما در عمل، آن‌چه روی زمین می‌ماند، آوار و خاکستر و ترس است.

در طرف ایرانیِ ماجرا، البته حقیقت داستان اینگونه است:

حمله نظامی به کشوری که ادعا می‌کند برنامه هسته‌ای‌اش صلح‌آمیز است؛ حمله به خاک کشوری که می‌گوید از خودش دفاع می‌کند؛ حملاتی که در روایت داخلی، «تجاوز آشکار» و «شکستن خطوط قرمز انسانی» نام می‌گیرد.

فارغ از این دعاوی لفظی و جنگ روایات اما، یک حقیقت مشترک وجود دارد:

هیچ خانواده‌ای در میناب،در اصفهان،در تهران، بوشهر یا هر شهر دیگری، از پشت موشک و پهپاد و جنگنده، صدای عبارت‌های زیبا و شیک «دفاع مشروع» و «بازدارندگی» را نمی‌شنود؛ آنها فقط صدای انفجار را می‌شنوند.

زیرساخت‌هایی که به زبان ساده یعنی زندگی مردم

وقتی خبر می‌خوانیم که به «فولاد مبارکه» یا فلان «زیرساخت حیاتی» یا «تأسیسات آب‌شیرین‌کن» حمله شده، ممکن است در ذهنمان فقط چند ساختمان صنعتی و مخزن و لوله و دکل برق تصویر شود. اما کمی که مکث کنیم، می‌بینیم این‌ها در زبان ساده یعنی چه:

فولاد مبارکه، یعنی هزاران کارگری که با دستمزد آنجا، اجاره‌خانه، شهریه مدرسه، و معاش زن و زندگی  و بچه هایشان تامین می کنند.

آب‌شیرین‌کن و تأسیسات آب، یعنی شیر آب خانه‌ها، یعنی بیمارستان‌ها، یعنی مدرسه‌هایی که بدون آب، نه بهداشتی می‌مانند، نه امن.

فرودگاه‌ها و مسیرهای حمل‌ونقل، یعنی راه رسیدن دارو، راه سفر کالاها و راه آمدوشد انسان ها.

وقتی این‌ها هدف قرار می‌گیرند، حتی اگر در زبان نظامی اسمشان «اهداف استراتژیک» یا «زیرساخت دوکاربره» باشد، در زبان زندگی واقعی مردم، اسمشان یک چیز بیشتر نیست:ریشه زندگی روزمره!

جنگی که ریشه زندگی مردم عادی را می‌زند، هر چقدر هم پشت تریبون‌ها «هدف نظامی مشروع» خطاب شود، از نگاه انسانی، چیزی جز توسعه دایره رنج نیست.

میناب: وقتی جنگ به کلاس درس سر می‌زند

در میان همه خبرها، بعضی تیترها با قلب آدم کاری می‌کنند که هیچ تحلیل سیاسی‌ای نمی‌تواند توضیحش دهد. خبر حمله به یک دبستان دخترانه در میناب از همین جنس است.تصور کنید صبحی را که بچه‌ها با کیف‌های رنگی، موهای بافته شده، و رویاهای کوچکشان وارد مدرسه می‌شوند؛ مدرسه‌ای که قرار بود امن‌ترین نقطه شهر باشد، جایی که مادرها با خیال راحت بچه‌هایشان را تحویل می‌دهند و می‌روند دنبال کار و زندگی‌شان.حالا همان نقطه امن، زیر ضربه جنگ قرار می‌گیرد. صداهایی که قرار بود نوای زنگ تفریح و خنده کودکانه باشد، با صدای انفجار و شکستن شیشه و فریاد ترس در هم می‌آمیزد. میز و نیمکت‌هایی که باید رویشان «بابا آب داد» و جدول ضرب نوشته شود، زیر خاک و خُرده‌شیشه و خون گم می‌شوند.ممکن است بعدها در گزارش‌ها و بررسی‌های رسمی، ساعت و نوع سلاح و مختصات هدف و این‌که آیا اشتباه بوده یا عمدی، بررسی شود. ممکن است در گزارش‌ها نوشته شود «خسارات جانبی»، «تلفات ناخواسته»، «اشتباه در هدف‌گیری».اما برای مادری که دخترش را صبح سالم تحویل مدرسه داده و عصربا تن بی جانِ او مواجه شده، این واژه‌ها چیزی را عوض نمی‌کند.در برابر چنین صحنه‌هایی، آدم دلش می‌خواهد تمام نظریه‌های جنگ عادلانه را بردارد و فقط یک سؤال ساده بپرسد:کجای این عادلانه است؟

 ترور فرماندهان و حمله به «سر» و «تن» جامعه

بخش دیگری از این جنگ، به شکل ترور فرماندهان، هدف قرار دادن چهره‌های نظامی و امنیتی، و زدن نقطه‌های کلیدی تصمیم‌گیری، خود را نشان می‌دهد. در زبان راهبردی، گفته می‌شود: «سرِ مار را بزن»، «ساختار فرماندهی را مختل کن»، «قدرت واکنش طرف مقابل را فلج کن».

اما در واقعیت، هر فرمانده‌ای که ترور می‌شود، فقط یک «مقام نظامی» روی کاغذ نیست؛ او پدرِ یک خانواده است، برادر کسی است و فرزند پدر و مادری است که شاید سال ها برای بزرگ کردنش رنج کشیده اند. و فارغ از همه این ها کسی بوده که جدای از هرگونه اعتقادات دینی وایدئولوژیکی در مقام دفاع از تمامیت ارضی ایران ایستاده بوده است.

از سوی دیگر، وقتی زیرساخت‌های صنعتی، اقتصادی و شهری را می‌زنند، انگار «تن جامعه» را نشانه می‌گیرند؛ آن بدنه‌ای که همه مردم، حتی مخالفان و منتقدان هر نظامی، ناچارند روی آن زندگی کنند. نتیجه این می‌شود که در عمل، هم سر و هم تن جامعه هم‌زمان زیر ضرب می‌روند.

وقتی جنگ هم همزمان مغز تصمیم‌گیری یک کشور را هدف بگیرد و هم استخوان‌بندی اقتصادی و اجتماعی‌اش را، آنچه باقی می‌ماند، جامعه‌ای زخمی، خسته و سردرگم است؛ جامعه‌ای که شاید سال‌ها طول بکشد تا فقط به نقطه قبل از جنگ بلزگردد، اگر اصلاً بازگردد.

«حقوق»، «قانون» و فاصله‌شان با خون

بیایید چند کلمه بزرگ را با هم مرور کنیم:

«حقوق بشر»، «حقوق بین‌الملل بشردوستانه»، «قواعد جنگ عادلانه»، «تناسب»، «تمایز»، «احتیاط». همه این‌ها در جهان کاغذی، برای این خلق شده‌اند که جلوی بی‌رحمی مطلق جنگ را بگیرند؛ که حداقل روی کاغذ، کسی نتواند به سادگی بگوید: «هر چه شد، شد.»

اما وقتی در عمل می‌بینیم که: مدرسه هدف قرار گرفته،تأسیسات آب و برق و صنعتِ وابسته به زندگی مردم از کار افتاده، شهرها در ترس دائم به سر می‌برند، آدم ناگزیر از خود می‌پرسد:

این همه قانون و کنوانسیون و توافق، دقیقاً کجای کار ایستاده‌اند؟

البته ما حقوقی ها هیچ گاه کم نمی آوریم و در بهترین حالت در پاسخ به این سوال می گوییم که این دو کشور متجاوز و متخاصم عضو هیچکدام از پروتکل های وابسته به کنوانسیون های چهارگانه ژنو نیستند و حتی اگر با قواعد عرفی در این زمنیه روبرو باشیم که رعایت آن ها نیازمند تصویب و پای بندی به هیچ سندی نیست، در نهایت باید بگوییم که این ها از هیچ جنایتی رویگردان نیستند!

ولی از من بپذیرید که نمی‌توان نقش حقوق را انکار کرد؛ همین قواعد است که بعداً امکان می‌دهد از «نقض»، «مسئولیت»، «جبران» و «محاکمه» حرف زده شود. اما باید صادق بود: در وادی جنگ،حقوق، همیشه یک قدم عقب‌تر از خون حرکت می‌کند.اول اتفاقی ناگوار رخ می دهد، بعد تازه بحث شروع می‌شود که آیا این کار با فلان ماده سازگار بود یا نه. نقل قولی به یاد می آورم از استاد بزرگوارم در درس جزای اختصاصی2 دوره کارشناسی که می فرمودند: بزهکار همیشه یک قدم از قانون گذار جلوتر است. تا عملی ناپذیرفتنی و غیر اخلاقی رخ ندهد، قانون گذار اصلا نمی تواند جرمی خلق کند و برایش ضمانت اجرا در نظر بگیرد.

خلاصه اینکه،برای کسی که زیر بمباران بوده، این فاصله و شکاف، دردناک است. او ممکن است سال‌ها بعد، نام کنوانسیون‌ها را یاد بگیرد؛ اما آن‌چه هیچ‌وقت فراموش نمی‌کند، صدای اولین انفجار، بوی گردوخاک و ترسِ نگاه عزیزانش است.

جنگِ روایت‌ها؛ چه کسی حقیقت را تعریف می‌کند؟

امروز جنگ فقط روی زمین و در آسمان جریان ندارد؛ در رسانه‌ها، شبکه‌های اجتماعی، اتاق‌های فکر و اتاق‌های عملیات روانی هم جریان دارد. هر طرف می‌خواهد داستان خودش را غالب کند: یکی می‌گوید: «ما از جهان در برابر تهدید هسته‌ای محافظت می‌کنیم.»؛دیگری می‌گوید: «ما قربانی تجاوز آمریکا و رژیم صهیونیستی هستیم.»؛این سو می‌گویند: «هدف‌ها کاملاً نظامی بوده.»؛آن سو می‌گویند: «کودکان و مردم عادی کشته شده‌اند

مشکل اینجاست که حقیقت، در بسیاری از موارد، قربانی مشترک همه این روایت‌هاست. نه این‌که حقیقت وجود نداشته باشد؛ بلکه رسیدن به آن سخت‌تر از همیشه شده است؛وقتی کسی که با وعده ی ایجاد صلح در دنیا و پایان دادن به جنگ ها می شود رئیس جمهور آمریکا و این در حالی است که در دایره فهمش صلح به معنی عدم جنگ نیست! بلکه برداشتن موانع تهدید علیه آن چیزی است که خودش بهش می گوید صلح، آن هم از طریق زور! و بعد مدعی دریافت جایزه صلح نوبل هم می شود و از عدم دریافت آن شاکی می شود، یا اینکه نام وزارت دفاع کشورش را تغییر می دهد به وزارت جنگ،چه توقعی می توانیم داشت؟ به کشور ما تجاوز نظامی می کند و به تعداد روز های شروع این تجاوز بهانه می سازد برای این حمله: یک روز می خواهد رژیم را عوض کند، روز بعد می خواهد ایران را شکوفا کند، دیگر روز بهانه اش این است که ایران نباید سلاح هسته ای داشته باشد، روز پسین می گوید اگر ما حمله نمی کردیم آن ها به ما حمله می کردند!. آخرین بهانه هایش در این روز ها هم سرقت نفت ایران بوده و تهدید کرده که مارا به عصر حجر باز می گرداند. من فکر میکنم منظور او از شکوفایی ایران همان باز گرداندنش به عصر حجر بوده. همانگونه که صلحی که او فهم می کند صلح مبتنی بر زور است. قضاوت این امر با خود شما.

با این حال، یک چیز را می‌شود بدون داشتن تمام اطلاعات سری و جزئیات فنی فهمید:

وقتی مدرسه‌ای در میناب ویران می‌شود، وقتی آب و برق قطع می‌شود، وقتی خانواده‌ها عزیزانشان را از دست می‌دهند، وقتی حیاتی ترین تاسیسات ما مورد هدف قرار می گیرند،هر دو روایت رسمی هر چه که بگویند، حقوق  و سیاست بین الملل هرچه  از این نظمِ بی نظمی  و قانونِ بی قانونی بگوید یا نگوید در نهایت از دید این مردم، جنگ معنایی جز رنج ندارد....

آیا می‌توان هنوز از «عدالت» در جنگ سخن به میان آورد؟

شاید بگویی خب، چه باید کرد؟ جنگ بوده، هست و احتمالاً خواهد بود. مفهوم «جنگ عادلانه» آیا فقط یک شعار است؟ یا هنوز هم می‌توان از آن به عنوان معیاری برای قضاوت استفاده کرد؟

واقعیت این است که ما چاره‌ای جز چنگ زدن به همین معیارها نداریم. اگر نپرسیم: آیا این جنگ واقعاً آخرین راه‌حل بود؟، آیا می‌شد به جای بمباران، راه دیگری را امتحان کرد؟،آیا همه تلاش های ممکن برای حفظ جان غیرنظامیان انجام شد؟،آیا بین هدف نظامی و بهای انسانی، تناسبی واقعی برقرار بود؟ آن وقت جنگ به یک «امر طبیعی» تبدیل می‌شود؛ اتفاقی مثل باران، که گویی عامل انسانی نقشی در نزولش ندارد. در حالی که جنگ، از ابتدا تا انتها، مجموعه‌ای از تصمیم‌های انسانی است؛ تصمیم‌هایی که می‌توانست گرفته نشود، یا طور دیگری گرفته شود...

اما در کنار این پرسش‌های حقوقی و اخلاقی، یک چیز دیگر هم مهم است:

این‌که ما حق داریم و باید از زاویه انسانی و دلسوزانه به ماجرا نگاه کنیم، نه فقط با زبان سرد آمار و اصطلاحات. حق داریم وقتی واژه «جنگ عادلانه» را می‌شنویم، یاد دخترانی در میناب بیفتیم که قرار بود سر کلاس فارسی و ریاضی بنشینند، نه اینکه به بدترین وجه، روی در خاک کشند. حق داریم وقتی درباره «هدف نظامی مشروع» حرف زده می‌شود، یاد چهره کارگری بیفتیم که دست‌هایش بوی روغن و فلز می‌دهد و حالا نگران قسط خانه و هزینه های معاش است.

بازگشت به سؤال اول: Just war or just, war?

در پایان، شاید نتوانیم به طور قطعی بگوییم چه کسی از نظر حقوق بین‌الملل دقیقاً کجا ایستاده؛ این کار نیاز به مستندات، تحقیقات مستقل و زمان دارد. اما می‌توانیم صادق باشیم و بگوییم:

این جنگ با هر توجیه و هر عنوان زخمی عمیق بر زندگی ما ایرانیان نهاده است. حمله به زیرساخت‌های حیاتی، ترور فرماندهان، و از همه بیشتر فاجعه دبستان میناب، بیش از آن‌که «پرونده حقوقی» باشند، تراژدی انسانی‌اند. هرچقدر هم در تریبون‌های رسمی، از «جلوگیری از تهدید» و «دفاع مشروع» حرف زده شود، برای مردم عادی، نتیجه، همان ترس، بی‌ثباتی، داغ‌دیدگی و فرسودگی است.

شاید مهم‌ترین رسالت این عنوان – Just war or just, war? – این نباشد که به ما پاسخ بدهد، بلکه این باشد که اجازه ندهد به جنگ عادت کنیم. اجازه ندهد «کشته شدن چند کودک در مدرسه» در ذهن ما تبدیل شود به یک «خبر دیگر» در کنار باقی خبرها، بترسیم ازینکه بدل شویم به »بینندگان عزیز»ی که به دیدن فجیع ترین صحنه ها خو گرفته اند و مناظر بمباران ها را از تلوزیون تماشا می کنند و ساعتی بعد به رختخواب هایشان می روند بی آنکه حتی کابوسی ببینند،اجازه ندهد پشت واژه‌های بزرگی مثل «استراتژی»، «امنیت»، «بازدارندگی» و «نظم جهانی»، حضور بی‌دفاع آدم‌های معمولی را فراموش کنیم. تا وقتی این آدم‌های معمولی در سراسر این مرز و بوم قربانی می‌شوند، پاسخ این سؤال، هر چه باشد، طعم عدالت ندارد. و شاید رسالت ما، قبل از هر چیز، این باشد که این طعم تلخ را فراموش نکنیم و ایران را از یاد نبریم، ایران شاید سخت جان ترینِ کشورهای دنیاست. دوره هایی بوده که با نیمه جانی زندگی کرده، اما از نفس نیفتاده و چون بیمارانی که می خواهند نزدیکان خود را بیازمایند،درست در همان لحظه که همه از او امید برگرفته بودند،چشم گشوده و زندگی از سر گرفته.

نقل قولی زیبا می خواندم در کتاب« ایران را از یاد نبریم و به دنبال سایه همای» اثر ارزشمند روان شاد، دکتر محمد علی اسلامی ندوشن، ادیب بزرگ معاصر ما که فرزند ایران بود و دلسوز او و رسالت امروز ما در برابر کشورمان را به غایت کمال آورده است: «در روزگاری که گویی ایران در ابری از فراموشی پیچیده شده است،اگر کار دیگری از دست ما برنیاید،لااقل خوب است بکوشیم تا فکر او و غم اورا در دل خود زنده نگاهداریم و اعتقاد به زایندگی دوران را در سینه نپژمرانیم. ما از این حیث چون بیماران تریاک خورده ای هستیم که به هر افسونی است باید بیدار نگاهشان داشت؛زیرا اگر چشم بر هم نهند، بیم آنست که دیگر آن را نگشایند

و ختم می کنم به چند بیتی از شاد روان استاد رضا براهنی:

دق که ندانی که چیست گرفتم، دق که ندانی تو خانمِ زیبا

حال تمامَم از آن تو بادا گر چه ندارم خانه در این جا خانه در آن جا

سَر که ندارم که طشت بیاری که سر دَهَمَت سر

با توام ایرانه خانمِ زیبا!

شانه کنی یا نکنی آن همه مو را فرق سرت باز منم باز کنی یا نکنی باز

آینه بنگر به پشت سر، آینه بنگر به زیرزمین، با تو منم خانمِ زیبا

کلیدواژه‌ها: سیده‌سمیرا معروف دانشجوی کارشناسی‌ارشد حقوق بین‌الملل دانشگاه علامه طباطبائی حقوق بین‌الملل just war just war جنگ عادلانه فلسفه فقط جنگ


اخبار مرتبط


( ۲ )

نظر شما :